گاه آرزو می‌کنم زورقی باشم برای تو؛
تا بدان‌جا برمت که می‌خواهی.

زورقی توانا
به تحمل باری که بر دوش داری.

زورقی که هیچگاه واژگون نشود؛
به هر اندازه‌یی که ناآرام باشی؛
یا دریای زندگی‌ات متلاطم باشد؛
دریایی که در آن می‌رانی.

پاورقی:

-١- زورق باشم یا نسیم شمال؟ نسیمی که بادبونای زورقو حرکت میده؟

-٢- فک کنم زورق بودنش یه حس زنونه و مادرانه است! و نسیم هدایت گرش یه حس مردونه و پدرانه!

-٣- ولی هر چی که باشم مهم تر نقش اونیه که میرونه.


نویسنده : ماهی ساعت ٧:۱٥ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸۸/۱۱/۱۳


دلم را ورق می زنم

به دنبال نامی که گم شد

در اوراق زرد و پراکنده این کتاب قدیمی

به دنبال نامی که من ...

-من شعرهایم که من هست و من نیست-

به دنبال نامی که تو ...

-توی آشنا-ناشناس تمام غزل ها-

به دنبال نامی که او ...

به دنبال اویی که کو؟


نویسنده : ماهی ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸۸/۱۱/۸


 

من  و  البرز مثل  هم  هستیم

هر دو خاموش

هر دو پر غوغا

هر دو پر برف

هر دو در هاله ای اهورایی


نویسنده : ماهی ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸۸/۱۱/٦


 
 

نادر ابراهیمی

من قلب کوچولویی دارم؛ خیلی کوچولو؛ خیلی خیلی کوچولو.
مادربزرگم می‌گوید: قلب آدم نباید خالی بماند. اگر خالی بماند،‌مثل گلدان خالی زشت است و آدم را اذیت می‌کند.
برای همین هم، مدتی ست دارم فکر می‌کنم این قلب کوچولو را به چه کسی باید بدهم؛ یعنی، راستش، چطور بگویم؟‌دلم می‌خواهد تمام تمام این قلب کوچولو را مثل یک خانه قشنگ کوچولو، به کسی بدهم که خیلی خیلی دوستش دارم... یا... نمی‌دانم... کسی که خیلی خوب است، کسی که واقعا حقش است توی قلب خیلی کوچولو و تمیز من خانه داشته باشد.

خب راست می‌گویم دیگر. نه؟
پدرم می‌گوید:‌قلب، مهمان خانه نیست که آدم‌ها بیایند، دو سه ساعت یا دو سه روز توی آن بمانند و بعد بروند. قلب، لانه‌ی گنجشک نیست که در بهار ساخته بشود و در پاییز باد آن را با خودش ببرد...
قلب، راستش نمی‌دانم چیست، اما این را می‌دانم که فقط جای آدم‌های خیلی خیلی خوب است ـ برای همیشه ...
خب... بعد از مدت‌ها که فکر کردم، تصمیم گرفتم قلبم را بدهم به مادرم، تمام قلبم را تمام تمامش را بدهم به مادرم، و این کار را هم کردم...
اما...

اما وقتی به قلبم نگاه کردم، دیدم، با این که مادر خوبم توی قلبم جا گرفته، خیلی هم راحت است، باز خم نصف قلبم خالی مانده...
خب معلوم است. من از اول هم باید عقلم می‌رسید و قلبم را به هر دوتاشان می‌دادم؛ به پدرم و مادرم.
پس، همین کار را کردم.
بعدش می‌دانید چطور شد؟ بله، درست است. نگاه کردم و دیدم که بازهم ، توی قلبم، مقداری جای خالی مانده...

فورا تصمیم گرفتم آن گوشه‌ی خالی قلبم را بدهم به چند نفر؛ چند نفر که خیلی دوستشان داشتم؛ و این کار را هم کردم:
برادر بزرگم، خواهر کوچکم، پدر بزرگم، مادر بزرگم، یک دایی مهربان و یک عموی خوش اخلاقم را هم توی قلبم جا دادم...
فکر کردم حالا دیگر توی قلبم حسابی شلوغ شده... این همه آدم، توی قلب به این کوچکی، مگر می‌شود؟
اما وقتی نگاه کردم،‌خدا جان! می‌دانید چی دیدم؟

دیدم که همه این آدم‌ها، درست توی نصف قلبم جا گرفته‌اند؛ درست نصف ـ با اینکه خیلی راحت هم ولو شده بودند و می‌گفتند و می‌خندیدند. و هیچ گله‌یی هم از تنگی جا نداشتند...
من وقتی دیدم همه‌ی آدم‌های خوب را دارم توی قلبم جا می‌دهم، سعی کردم این عموی پدرم را هم ببرم توی قلبم و یک گوشه بهش جا بدهم... اما... جا نگرفت... هرچی کردم جا نگرفت... دلم هم سوخت... اما چکار کنم؟ جا نگرفت دیگر. تقصیر من که نیست حتما تقصیر خودش است. یعنی، راستش، هر وقت که خودش هم، با زحمت و فشار، جا می‌گرفت، صندوق بزرگ پول‌هایش بیرون می‌ماند و او، دَوان دَوان از قلبم می‌آمد بیرون تا صندوق را بردارد...

هفت سنگ


نویسنده : ماهی ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸۸/۱۱/٤
تگ های این مطلب:داستان



 

زیر پایم،
زمین از سم‌ضربه‌ی اسبان می‌لرزد.
چهارنعل می‌گذرند، اسبان،
وحشی، گسیخته‌افسار، وحشت‌زده.
به پیش می‌گریزند.
در یالهاشان گره می‌خورد، آرزوهایم.
دوشادوششان می‌گریزد خواست‌هایم.
هوا سرشار از بوی اسب است
و غم
و اندکی خنده


نویسنده : ماهی ساعت ۸:٠۳ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸۸/۱٠/٢٧


 

دهانت را می بویند

مبادا گفته باشی دوستت دارم

 

دلت را می بویند

                   روزگار غریبی است نازنین

 

و عشق را

کنار تیرک راه بند

تازیانه می زنند

                عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

 

در این بن بست کج و پیچ و سرما

آتش را

          به سوخت بار سرود و شعر

                                           فروزان می دارند

 

به اندیشیدن خطر مکن

                             روزگار غریبی است نازنین

 

آن که بر در می کوبد شبا هنگام

به کشتن چراغ آمده است

                           نور را در پستوی خانه نهان باید کرد

 

آنک قصابان اند

بر گذرگاه ها مستقر

با کنده و ساتوری خون آلود

                                  روزگار غریبی است نازنین

 

و تبسم را بر لبها جراحی می کنند

و ترانه را بر دهان

                      شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد

 

کباب قناری

بر آتش سوسن و یاس

                           روزگار غریبی است نازنین

 

ابلیس پیروز مست

سور عزای ما را بر سفره نشسته است

احمد شاملو

۳۱ تیر ۱۳۵۸

 


نویسنده : ماهی ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸۸/۱٠/٧


من به درماندگی صخره و سنگ
من به آوارگی ابر ونسیم
من به سرگشتگی ‌آهوی دشت
من به تنهایی خود می مانم
من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی
گیسوان تو به یادم می اید
من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی
شعر چشمان تو را می خوانم
چشم تو چشمه شوق
چشم تو ژرفترین راز وجود
برگ بید است که با زمزمه جاری باد
تن به وارستن عمر ابدی می سپرد
تو تماشا کن
که بهار دیگر
پاورچین پاورچین
از دل تاریکی می گذرد
و تو در خوابی
و پرستوها خوابند
و تو می اندیشی
به بهار دیگر
و به یاری دیگر
نه بهاری
و نه یاری دیگر
حیف
اما من و تو
دور از هم می پوسیم
غمم از وحشت پوسیدن نیست
غمم از زیستن بی تو دراین لحظه پر دلهره است
دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست
از سر این بام
این صحرا این دریا
پر خواهم زد خواهم مرد
غم تو این غم شیرین را
با خود خواهم برد

 

 (حمید مصدق)


نویسنده : ماهی ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸۸/٩/۳٠


دموکراسی میگوید: رفیق حرفت را خودت بزن نانت را من می خورم !

مارکسیسم میگوید: نانت را خودت بخور حرفت را من میزنم!

فاشیسم میگوید: نانت را من میخورم،حرفت را هم من میزنم،تو فقط برای من کف بزن!

اسلام حقیقی میگوید: نانت را خودت بخور،حرفت را هم خودت بزن،من برای اینم که به حق برسی!

اسلام دروغین میگوید: تو نانت را بیاور بده به ما،...ما قسمتی از آن را جلویت می اندازیم و تو حرف بزن...اما حرفی که ما میگوییم


نویسنده : ماهی ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸۸/٩/۳٠


خدایا !!!

شاکیم ازت! شاکی...

و میترسم ازت خیلی زیاد!

می ترسم ...

میترسم که شکایت کنم و همینایی رو هم که دارم دیگه نداشته باشم!!

 


نویسنده : ماهی ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸۸/٩/٢٩


پشت مینی بوسه نوشته:

ای که بی تو خودمم!


نویسنده : ماهی ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸۸/٩/٢٦