از تنهایی مگریز.
به تنهایی مگریز.
گهگاه آن را بجوی و تحمل کن.
به آرامش خاطر مجالی ده.
یکدگر را میآزاریم،
بیآنکه بخواهیم.
شاید بهتر آن باشد که دست به دست یکدیگر دهیم؛
بیسخنی.
دستی که گشاده است،
میبرد،
میآورد،
رهنمونت میشود،
به خانهای که نور دلچسبش،
گرمیبخش است.
از کسی نمیپرسند
چه هنگام میتواند خدانگهدار بگوید،
از عادات انسانیش نمیپرسند،
از خویشتنش نمیپرسند.
زمانی به ناگاه،
باید با آن روی در روی درآید،
تاب آرد،
بپذیرد
وداع را،
درد مرگ را،
فروریختن را
سکوت سرشار از ناگفته هاست. سرودهی مارگوت بیکل - ترجمهی احمد شاملو
گل اومد بهار اومد میرم به صحرا
عاشق صحراییم بی نصیب و تنها
دلبر مه پیکر گردن بلورم
عید اومد بهار اومد من از تو دورم
گر بیام از این سفر ای گل عذارم
از سفر طاق طلا برات میارم
دلبر مه پیکر گردن بلورم
عید اومد بهار اومد من از تو دورم
ز تو خواهم ز تو خواهم
عهد عشقی که بستی وفا کنی
یاد ما کنی
از چمنها گر گذشتی یاد من کن
گر شنیدی سرگذشتی یاد من کن
دلبر مه پیکر گردن بلورم
عید اومد بهار اومد من از تو دورم
گل اومد بهار اومد میرم به صحرا
عاشق صحراییم بی نصیب و تنها
خوش ادا بالا بلا شیرین زبونم
مانده ام دور از تو و از آشیونم
آشیونم رو گل خودرو گرفته
سبزه از هر گوشه تا زانو گرفته
گر بیام از این سفر ای گل عذارم
از سفر طاق طلا برات میارم
ز تو خواهم ز تو خواهم
عهد عشقی که بستی وفا کنی
یاد ما کنی
از چمنها گر گذشتی یاد من کن
گر شنیدی سرگذشتی یاد من کن
گر بیام از این سفر ای گل عذارم
از سفر طاق طلا برات میارم
روز مرگم، هر که شیون کند از دور و برم دور کنید
همه را مســــت و خراب از مــــی انــــگور کنیـــــد
مزد غـسـال مرا سیــــر شــــرابــــــش بدهید
مست مست از همه جا حـــال خرابش بدهید
بر مزارم مــگــذاریــد بـیـــاید واعــــــظ
پـیــر میخانه بخواند غــزلــی از حــــافـــظ
جای تلقــیـن به بالای سرم دف بـــزنیـــد
شاهدی رقص کند جمله شما کـــف بزنید
روز مرگــم وسط سینه من چـــاک زنیـد
اندرون دل مــن یک قـلمه تـاک زنـیـــــــد
روی قــبـــرم بنویـسیــد وفــــادار برفـــت
آن جگر سوخته خسته از این دار برفــــت
وصیت نامه ی وحشی بافقی
برا منم همین کارارو بکنید لطفا!
خدا فشار خونم را گرفت، معلوم شد که لطافتم پایین آمده.
زمانی که دمای بدنم را سنجید، دماسنج 40 درجه اضطراب نشان داد.
آزمایش ضربان قلب نشان داد که به چندین گذرگاه عشق نیاز دارم، تنهایی سرخرگهایم را مسدود کرده بود ...
و آنها دیگر نمی توانستند به قلب خالی ام خون برسانند.
به بخش ارتوپدی رفتم چون دیگر نمی توانستم با دوستانم باشم و آنها را در آغوش بگیرم.
بر اثر حسادت زمین خورده بودم و چندین شکستگی پیدا کرده بودم ...
فهمیدم که مشکل نزدیک بینی هم دارم، چون نمی توانستم دیدم را از اشتباهات اطرافیانم فراتر ببرم.
زمانی که از مشکل شنوایی ام شکایت کردم معلوم شد که مدتی است که صدای خدا را آنگاه که در طول روز با من سخن می گوید نمی شنوم ...!
خدای مهربان برای همه این مشکلات به من مشاوره رایگان داد و من به شکرانه اش تصمیم گرفتم از این پس تنها از داروهایی که در کلمات راستینش برایم تجویز کرده است استفاده کنم :
هر روز صبح یک لیوان قدردانی بنوشم
قبل از رفتن به محل کار یک قاشق آرامش بخورم .
هر ساعت یک کپسول صبر، یک فنجان برادری و یک لیوان فروتنی بنوشم.
زمانی که به خانه برمیگردم به مقدار کافی عشق بنوشم .
و زمانی که به بستر می روم دو عدد قرص وجدان آسوده مصرف کنم.
احمد شاملو!؟
پی نوشت: اول که خوندمش خوشم اومد اما الان حس میکنم خیلی چرته! و شک کردم که مال شاملو باشه! هست؟
برای تو و خویش
چشمانی آرزو میکنم
که چراغها و نشانه ها را در ظلماتمان ببیند
گوشی
که صدا ها و شناسه ها را در بیهوشی مان بشنود
برای تو و خویش
روحی
که این همه را در خود گیرد و بپذیرد
و زبانی که در صداقت خود ما را از خاموشی خویش بیرون کشد
و بگذارد از آن چیزها که در بندمان کشیده است سخن بگوییم!
تا اشتیاق بانگ تو درجان خسته ام،
شور و نشاط عشق بر انگیزد .
من غرق مستی ام
از تابش وجود تو در جام جان چنین،
سرشار هستی ام .
من بازتاب صولت زیبایی توام
آیینه شکوه دلارایی توام
تو که چشمات خیلی قشنگه
رنگ چشمات خیلی عجیبه
تو که این همه نگاهت واسه چشمام گرم و نجبیه
تو که چشمات خیلی قشنگه
رنگ چشمات خیلی عجیبه
تو که این همه نگاهت واسه چشمام گرم و نجبیه
میدونستی که چشات شکل یه نقاشیه که تو بچگی میشه کشید
میدونستی یا نه
میدونستی که تو چشمای تو رنگین کمون و میشه دید
میدونستی یا نه
میدونستی که نموندی
دلم و خیلی سوزوندی
چشات و ازم گرفتی من و تا گریه رسوندی
میدونستی که چشامی همه ی ارزوهامی
میدونستی که همیشه تو تموم لحظه هامی
میدونستی همه ی ارزوهام واسه ی چشم قشنگ تو پروندم رفتش
میدونستی یا نه
میدونستی که جوونیم و واسه چشم عجیب تو سوزوندم رفتش
میدونستی یا نه
میدونستی که نموندی
دلم و خیلی سوزوندی
چشات و ازم گرفتی من و تا گریه رسوندی
میدونستی که چشامی همه ی ارزوهامی
یره گه کار مو و تو داره بالا می گیره
ذره ذره داره عشقت تو دلم جا می گیره
روز اول به خودم گفتم اییَم(اینم) مثل بقی
حالا کم کم می بینم کار داره بالا می گیره
چند شب اول می دوزم چشمام تا صبح به چخت
یا به یک سمت بی خودی مات می مونه و راه می گیره
چند شب اول مثل چهل سال پیش از ای، مرغ دلم
تو زمستون بَهَنه ی سبزه و صحرا می گیره
تا سحر جل می زنم خواب به سراغم نمی یاد
هی دلم مثل بچه بَهَنه ی بی جا میگیره
می گمش هرچه که «مرگت چیه؟» کوفتی نمی گه
عوض نق می زنه و ذکر خدایا می گیره
پیری و معرکه گیری کی می گن حال مویه
داره کم کم ای کتاب صفحه ی پنجاه می گیره
هر کی عاشق میشه پنهون می کنه مثل اویه
که سوار شتره پشتشو دولا می گیره
تا می شوم در یاد تو، ره می زنم بر جان تو
بحر خیال عاشقی، لیلا شوم بر بال تو
لیلای بی مجنون منم، مجنون تویی لیلا تویی
جان و تنی جان و تنی، مجنون بی لیلای من
یخ آب میشـود در روح من
در اندیشه هایم
بهــــار حضــور توست ، بودن توست ...