+ دلم گرفته ای دوست

نه بسته ام به کس دل    

نه بسته کس به من دل

چو تخته پاره برموج        

رها،رها،رها، من

زمن هر آنکه او دور        

چو دل به سينه نزديک

به من هر آنکه نزديک     

 از او جدا جدا من

نه چشم دل به سويی    

نه باده در سبويی

که تر کنم گلويی           

به ياد آشنا من

ستاره ها نهفته            

در آسمان ابری

دلم گرفته ای دوست     

هوای گريه با من...!

نویسنده : ماهی ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٢/۱٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ کرم اسکاريس!!

همین جوری ادامه پیدا کنه؛ تبدیل میشم به یه منبع موثق برا کرم اسکاریس!!!

طی یه ماه گذشته ۸ بار در فهرست جستجوی اسکاریس در گوگل  بودم!!

غلط نکنم وبلوگم به عنوان یه کرم اسکاریس در اینترنت شناسایی شده!

وای دیدی چی شد؟

 لو رفتم.....

نویسنده : ماهی ; ساعت ۸:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٢/۱۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ ته تغاری!

من یه ته تغاریم. یه ته تغاریه لوس! کریستین بوبن تو کتاب فراتر از بودن از ته تغاری ها اینجوری حرف میزنه:
« گن. تو را در خانواده این گونه می نامند. گن کلمه ای لیونی است و به کسی گفته می شود که قلب را شاد می کند. کوچکترین فرزند خانواده، ته تغاری، دیر آمده، چهارمین و آخرین فرزند خانواده. مسند آخرین فرزند، مسند فرمانروایی است. همه از سر خطاهای گن می گذرند. بی آنکه جلوی شیطنت هایش را بگیرند، از او مراقبت می کنند. این که او آخرین است، که پس از او فرزند دیگری نخواهد بود، به خوبی حس می شود. پس تمام وقت خود را صرف او می کنند. چنان رفتار می کنند که گویی چنین عشقی پایان ناپذیر است و در حقیقت این چنین هم هست. فرزندان اول را بعدها می توان از روی جدیت و پرهیز از سخن گفتن دربارۀ خودشان تشخیص داد: آنها با نگرانی پدر و مادر جوانشان و ترس ایشان از ندانم کاری روبرو هستند. بار خطا نکردن را بر دوش فرزندان اول می گذارند و چگونه می توان با چنین باری بر دوش آواز خواند. وقتی فرزند دوم از راه می رسد، فرزند اول از فرط افتخار از پا در می آید. به او این حرف تحمل ناپذیر را می زنند: برادر یا خواهر کوچکت اینجاست. از این به بعد باید عاقل تر باشی- در حالی که از فرزندان آخر، آه خدای من، از فرزندان آخر هیچ چیز نمی خواهند. وجودشان یک معجزه است. والدین مسن شده اند. دریافته اند که بچه داری کار مشکلی نیست و بچه ها از میان اشتباه های ما می رویند.
گن در دو ماهگی همان آدمی است که در بیست و در چهل سالگی. غیر منتظره، بی عقده. همه چیزرا بر او می بخشایند، شیطنت هایش را، عشق هایش را، کندی اش را، بی نظمی اش را و از آنجایی که از او هیچ توقعی ندارند، او بی وقفه پاسخ می گوید، ظریف ترین پاسخ های ممکن.[...] »

من به این قصه مبتلا هستم ولی نقشمو دوست ندارم! یعنی خیلی کم دوسش دارم!

نویسنده : ماهی ; ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٢/۱۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ بيماری و مرگ

اگه بهت بگن فقط چند ماهه دیگه زنده ای.... چی کار میکنی؟ اگه خودت یهو بفهمی که یه بیماری مزمن و بی صدا داری که یواش یواش میخوردت چی؟

اگه بهت بگه که فقط چند ماهه دیگه زنده است.... چی کار میکنی؟ اگه بهت بگه که یه بیماری مسری و خطرناک داره؟ اگه هنوز از مردن بترسه اگه هنوز برا رفتن عجله نداشته باشه اگه فقط تو محرم رازش باشی ... اگه بخوای دلداریش بدی اگه .................. چی کارمیکنی ها؟ جی کار؟

داره کم کم باورم میشه که یه همچین نقشیو دارم !! نقش یه همراز برای یک بیمار! ولی چرا هیچ احساسی ندارم؟

اصلا انگار نه انگار !!

من از خودم میترسم!

نویسنده : ماهی ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٢/٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک