+ خواهش

می خواهمت چنان که شب خسته، خواب را

می جویمت چنان، که لب تشنه، آب را

 محو توام چنان، که ستاره به چشم صبح

یا شبنم سپیده دمان، آفتاب را

بی تابم آن چنان، که درختان، برای باد

 یا کودکان خفته به گهواره، تاب را

بایسته یی چنان، که تپیدن، برای دل

یا آن چنان، که بال پریدن، عقاب را

حتی اگر نباشی، می آفرینمت!

چونان، که التهاب بیابان، سراب را

ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی

با چون تو پرسشی، چه نیازی جواب را؟!!

زنده یاد قیصر ایمن پور

نویسنده : ماهی ; ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۸/٢٩
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ دلم گرفته ای دوست

به کی بگم دلم گرفته

هم فیزیکی هم معنوی!

به کی بگم؟

نویسنده : ماهی ; ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۸/٢۸
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ پایان نامه خرگوش

يک روز آفتابي، خرگوشي خارج از لانه خود به جديت هرچه تمام در حال تايپ بود. در همين حين، يک روباه او را ديد.
 
روباه: خرگوش داري چيکار مي کني؟
خرگوش: دارم پايان نامه مي نويسم.
روباه: جالبه، حالا موضوع پايان نامت چي هست؟
خرگوش: من در مورد ايکه يک خرگوش چطور مي تونه يک روباه رو بخوره، دارم مطلب مي نويسم. 
روباه: احمقانه است، هر کسي مي دونه که خرگوش ها، روباه نمي خورند.
خرگوش: مطمئن باش که مي تونند، من مي تونم اين رو بهت ثابت کنم، دنبال من بيا.
 
خرگوش و روباه با هم داخل لانه خرگوش شدند و بعد از مدتي خرگوش به تنهايي از لانه خارج شد و بشدت به نوشتن خود ادامه داد. در همين حال، گرگي از آنجا رد مي شد. 
گرگ: خرگوش اين چيه داري مي نويسي؟ 
خرگوش: من دارم روي پايان نامم که يک خرگوش چطور مي تونه يک گرگ رو بخوره، کار مي کنم. 
گرگ: تو که تصميم نداري اين مزخرفات رو چاپ کني؟
خرگوش: مساله اي نيست، مي خواهي بهت ثابت کنم؟
 
بعد گرگ و خرگوش وارد لانه خرگوش شدند. خرگوش پس از مدتي به تنهايي برگشت و به کار خود ادامه داد.
 
حال ببينيم در لانه خرگوش چه خبره
در لانه خرگوش، در يک گوشه موها و استخوان هاي روباه و در گوشه اي ديگر موها و استخوان هاي گرگ ريخته بود. در گوشه ديگر لانه، شير قوي هيکلي در حال تميز کردن دهان خود بود.ـ
 
پايان
------------ --------- -
نتيجه گیری
هيچ مهم نيست که موضوع پايان نامه شما چه باشد
هيچ مهم نيست که شما اطلاعات بدرد بخوري در مورد پايان نامه تان داشته باشيد
آن چيزي که مهم است اين است که استاد راهنماي شما کيست؟
نویسنده : ماهی ; ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۸/۱٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ هوای تو

تا که نشانت در همه جا می­جویم

در همه دنیا وصف تو را میگویم

از دل شب تا به سحر،  هر لحظه

خاک رهت تا به ثریا می پویم

باز ای جان بار دگر خاموشی

چهره خود از نظرم می پوشی

درد مرا مرغ سحر میداند

دم به دم این، نغمه ی غم می خواند

در شب تنهایی من

با دل شیدایی من

بر همه کس عیان شود

قصه تنهایی  من

قصه رسوایی من

هر دم از شوق وصالت لبریزم

با نگاهی از سر جان برخیزم

تا نشانی آتش عشقت در دل

از همه عالم غیر تو من بگریزم

تا که نگاهت یک نظر افتد بر من

خنده زند مرغ چمن بر گلشن

دیده چرا تر نشود از شوقت

 جان ز شعف چون نگریزد از تن

شاعر: نمی دونم

خواننده: افتخاری- البوم هوای تو - قطعه اتش عشق

راستی تولدت مبارک! تولد ماهی و تو و خودمون و ...!!

 

 

نویسنده : ماهی ; ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۸/۱۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

خواهم که تو را در بر بنشانم و بنشینم

تا آتش جانم را بنشینی و بنشانم.

نویسنده : ماهی ; ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۸/٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

خواهم که بر زلفت

هر دم زنم شانه

ترسم پریشان کند بسی

حال هر کسی

چشم نرگست دیوانه دیوانه

نویسنده : ماهی ; ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۸/٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ شاید!


شاید باز هم تو را ببوسم.
تو هم 
شاید
باز هم مرا
به باغستان شکوفه های انارت
میهمان کنی.

شاید باز هم موهایت را
به باد نفس هایم بسپاری.
شاید باز هم
هزار حرف عاشقانه را
در آسیاب آبی تن هایمان بریزی
آن وقت که در بستر کوچکمان
نوبتی
بر هم فرود می آییم.

شاید باز هم
کف دستم،
با بوسه هایت
نقاشی بکشی.
شاید باز هم
کف پایت با اشک هایم
نقشی عاشقانه بگذارم.
شاید اصلا جای تن هایمان
روی ملافه سفید
جای یک تن بماند.

شاید
هزار سال دیگر
در بطن ساقه ای پیچک
تو را عاشقانه
در آغوش گیرم.
شاید روزی که نمی دانم کی
همان هوایی را به سینه بکشم
که بیرون داده ای.

شاید.
عزیزکم،
شاید.

نقل از ماهی کوچک

نویسنده : ماهی ; ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۸/٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ صید و دام و صیاد

چون صید به دام تو به هر لحظه شکارم

ای طرفه نگارم

از دوری صیاد دگر تاب نیارم

رفتست قرارم

چون آهوی گمگشته به هر گوشه دوانم

تا دام در آغوش نگیرم نگرانم

 

از ناوگ مژگان چو دو صد تیر پرانی

ور دل بنشانی

چون پرتو خورشید اکر رو بکشانی

وای از شب تارم

در بند و گرفتار بر ان سلسله مویم

وز دیده ره کوی تو با عشق بشویم

با حال نزارم با حال نزارم

 

بر خیز که داد از من بیچاره ستانی

بنشین که شرر بر دل تنگم بنشانی

تا آن لب شیرین به سخن باز گشایی

خوش جلوه نمایی

ای برده امان از دل عشاق کجایی؟

 تا سجده گذارم

تا سجده گذارم

گر بوی تورا باد به منزل برساند

جانم برهاند

ور نه ز وجودم اثری هیچ نماند

جز گرد و غبارم

جز گرد و غبارم

 

 

نویسنده : ماهی ; ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۸/٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک