هفته پيش با يكي از بچه ها كه از قديما باهم رفيقيم (شايد بيشتر از 20 ساله!!) (عمريه ها؟!!) حرف ميزديم راجب نظرسنجي كه از بچه ها داشتم برا خودم و حاشيه هاي اون. و اينكه چقد سخت با كسي صميمي ميشم. من اصولا با ديگران ارتباط برقرار ميكنم اما تا يه حد ساده، بعد از يه ارتباط معمولي وسطحي ديگه انگار كارام باهاش تموم ميشه، اگه طرفم ادمي باشه كه خودش خون گرم باشه شايد بتونه منو همراه كنه و اگر نه كه رابطه شروع نشده تمومه!! فرق نميكنه جنسيت طرف چيه هم آقايون و هم خانوما همين حالتو برام دارن.

اونم كه مثل من بچه آخره، ميگفت كه ما اينطوريم چون ارتباط صميمي و خوب با مادر تو خانواده نداشتيم!

راست ميگه ها! من هيچ وقت با مامان صميمي نبودم حتي اگه يه وقتايي اون هم تلاش كرده كه خودشو به من نزديك كنه من فرار كردم و فاصله گرفتم و هنوز هم اين فاصله هست، هنوز هيچي برا گفتن به مامان ندارم، ميدونم كه دوست داره باهاش بهتر باشم ولي .......... نيستم!!

احساس ميكنم اخلاق خشك كويري رو دارم و ياد كتاباي كليدر مي افتم...

چرا اينقد سخته گفتن عزيزم؟ ملوسم؟ خانومم؟ ماماني؟ گلم؟ بانو؟

انصافا خيلي زشته.............

 من عوض ميشم       حتما!