• دارم شيطنت ميكنم به قول مظفر زرگنده شيطنت ميكنيم!! شايدم پشيمون بشم ولي احساس ميكنم لازم دارم، شايد دارم فرار ميكنم از خلا تنهايي كه دورمو گرفته، از حصاري كه دور خودم كشيدم! 

  • اصلا روي هيچي نميتونم متمركز بشم و مثل هميشه دلم مثل ترمينال شلوغه!!

  • خيلي وقته كه ديگه حتي فك نميكنم كه نماز نميخونم! خيلي وقته كه ديگه عادي شده! كه ديگه احساس گناهش مستمر و تكراريه...

  • فك ميكنم همينطوري الكي از يه خط قرمزايي عبور ميكنم كه اساسا يه اصلا نميبينم شون و يا اينكه خود نقطه شروع خط قرمزش قابل تشخيص نيست يا نميخوام كه ببينمشون!

  • فقط ميدونم اينقد ذهنم خسته اس كه اصلا دنبال سوال و جواب نيست! اصلا ديگه نميگه چرا؟ براي چي؟ نميگه شايد دليل موجه درست معقول مناسبي داشته باشه.... هيچي نمي پرسه و فقط ميشينه نيگاه ميكنه

  • مصنوعي شدم! يه جاهايي انگار بهم بگن "خوب الان ديگه وقتشه بخندي..." و ميخندم!!