میان ناز و ناز کشی مانده ام بد جور!

میترسم از ترسیدنم!

و شعری از مسلم فدایی:

هوای پارک مه آلود و نیمکت خالی

چقدر جای تو اینجا در این وسط خالی

هوای پارک گرفته است مثل حال کسی

که با شتاب رسیده است و نیمکت خالی

درختها پس و پیشند از پریشانی

که ماهیان همه دق کرده اند و شط خالی

به کوچه می نگرم دستهای خوشبختی

پرند از هم و ما هیچ ما فقط خالی...

خودت بگو که چه بايد نوشت غير بهشت

در آن نگاه در آن متن از لغت خالی

به خانه می رسم و روی میز پاشیده است

هزار نامه ننوشته خط به خط خالی