همين امروز كه حالم گرفته بودَ همين امروز كه كلي براش نقشه كشيده بودم و همين امروز كه هيچيش طبق برنامه و طبق انتظارم نبود! و كلي تو ذوقم خورده بود يه هو الكي ايده حرم رفتن افتاد تو برنامه. اومدم مثلا  امكانات لازم رو تدارك ببينم كه اگه يهو جور شد و رفتم حرم، مثلا چادر داشته باشم و بتونم برم تو! چادري كه تو اتاقم بود اتو نداشت. چادر مامان هم خيلي چنگي به دل نمي زد. تندي گشتم و يه چادر مرتب روي ميز مامان ديدم كه تا شده و اماده بود. برش داشتم و تو كيسه گذاشتم و بدو راه افتادم.......

اتفاقا شرايط هم يه جوري پيش رفت كه بد جور هواي حرم كردم و رفتم اونجا. رفتم تو پاركينگ يه جا پيدا كردم و يه 10 دقه يه ربعي تو ماشين تنهايي حس گرفتم. فك كنم از قيافم غم مي باريد... خوب كه حس گرفتم، پا شدم كه برم بالا تو حرم. كيفمو مرتب كردم روسريمو درست كردم موبايل هم جا سازي شد، قفل ماشينو زدم، چادرو برداشتم  و از ماشين اومدم پايين... چادرو باز كردم تا سرم كنم كه ديدم اين چادر مرتب زيباي نو! هنوز پارچه اس و دوخته نشده!!!

 

سر خود را مزن اينگونه به در
خل ديوانه ي تنها، خل خر