می خواهمت چنان که شب خسته، خواب را

می جویمت چنان، که لب تشنه، آب را

 محو توام چنان، که ستاره به چشم صبح

یا شبنم سپیده دمان، آفتاب را

بی تابم آن چنان، که درختان، برای باد

 یا کودکان خفته به گهواره، تاب را

بایسته یی چنان، که تپیدن، برای دل

یا آن چنان، که بال پریدن، عقاب را

حتی اگر نباشی، می آفرینمت!

چونان، که التهاب بیابان، سراب را

ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی

با چون تو پرسشی، چه نیازی جواب را؟!!

زنده یاد قیصر ایمن پور