این چند روزه نطقم کور شده بود !

هنوز با هم رو در وایسی داریم نمیدونم چرا نمیتونم داد بزنم ...یا چرا نمیتونم یواشکی به خودت بگم .. 

هر موجی که میاد؛ خراب کنه یا هلم بده به جلو؛ مثل لاک پشت کلی میرم تو لاک خودم. موج جدید بودنت یه هو انگار پرده از رو دلم برداشت. انگار همه گردو خاکای قدیمیو شست و برد... یه هو دلم هوری ریخت یه دفه خودمو میون یه عالمه غبطه جور واجور حس کردم

این روزا دلتنگی هم جزو چیزای تکراریه هر روزه.  یه هو نگا میکنی میبینی یه عمر دلتنگیو با خودت کشیدی که دیگه بهش عادت کردی... عادت دل تنگی!

اما تازه دوباره یادم اومده. باز دارم می فهمم که چقد دلم برات تنگ شده