این روزا خوشم، الکی خوشم!یه روزایی بود که همش بهانم این بود که کسی نیست باهاش برم بیرون برم اما این روزا همش ولم کنن میرم پیاده روی اونم تنهایی و کیف هم می کنم!این روزا عاشق نیستم! این روزا دلم کمتر منتظره! شاید پذیرفتم! این هم خوبه و هم بد! خوبه که ادای آدم مستقلا رو در می یارم و بده اگه واقعا باورم بشه که تنها بمونم! ته ته تهش از تنهایی میترسم! حالا هر چقد از تنهایی لذت ببرم!ولی هر چی هست این موج اخری داره وسوسه میکنه که برم به استقبال یه تنهایی بزرگتر! یه انتخاب بزرگتر! حداقلش اینه که حس خوبیو بهم میده. اصلا فک کردن به کارای بزرگتر و دستو پا زدن برای اونا ادمو از دورو بر کوچیکش میکــــکنه! جدا میکنه!جمعه رفتم شیرینی خریدم برای بچه های شیرخوارگاه. نذر کرده بودم. یه نذر شلوغ پلوغ که خدا هم گیج شد، برا همینم احتمالا درست نشد! اما هر چی که بود دلم میخواست شیرینیه رو بخرم. رقتم 3 تا جعبه بزرگ گرفتم. تا حالا اینقد شیرینی نخریده بودم! داشتم به خودم فک میکردم و احساس کار خیر کردنم! تمام حس قشنگش تو یه عالمه خریدن شیرنی بود!! رفتم شیرخواه گاه بچه ها رو از دور دیدم اما نمی تونستم یا نخواستم برم پیششون! از دور نگاه می کردم یه خانومه شاید 10 تا بچه رو تو یه پرایده سوار کرده بود و دور محوطه می چرخیدن! بچه ها هم هی جیغ میزدنو شعر میخوندنو کیف میکردن. چقد ساده بود یه کم شاد کردنشون! چقد ساده! شاید امسال اینم جزو کارای یه نفرم باشه! نمی دونم شاید یه روزی بخوام یه بچه رو هم یه نفره بزرگ کنم!