در جنگل خزان زده بر سر دوراهی می رسم .

      غمگینم از اینکه نمی توانم مسافر هر دو راه باشم .

      درنگ میکنم و تا جایی که چشمانم یاری می کنند به دور دست می نگرم .

      جایی که بیشه زار به انتها می رسد .

      ولی من آن دیگری را پیش میگیرم درست به همان زیبایی

      اما پوشیده از برگ و در طلب مسافر .

      چه بسا که این همان دلیل من است .

      گر چه نشانی از رهگذران به مانند دگر جاده نمودار است .

      در آن سحر گاهان ، هر دو جاده یکسان پر از خزانند .

      رد پایی بر آنان نیست . اولین جاده را به روزی دیگر می سپارم .

      گرچه میدانم راهی به راهی دیگر میرسد .

      و شاید نباشد روزی باز گشتی .

      با آهی از دل، سالها پس از این خواهم گفت:

      در جنگلی بر سر دوراهی رسیدم و من

      من راهی را برگزیدم که کمتر کسی از آن گذشته بود

      و این تمام تفاوتهاست ....

      ( رابرت فراست )